
آسمان صاف و آرام است
باد مي وزد، زمين هم در اين بين براي خود خلوتي پيدا كرده
به جز صداي باد صدايي نيست
هر چه نگاه ميكنم چيزي به جز بيابان نميبينم
انگار آن دورترها چيزيست
نگاهم را به آنجا دوختم، حيف جز چند درخت خشكيده هيچ نبود
نه از آواز پرندگان خبريست، نه از سرسبزي
زندگي انگار رنگ خود را باخته
حتي كلاغها هم قار قار نمي كنند
احساس دلتنگي به سراغم مي آيد
خودم را نمي بازم
شايد آن دور، دورها نشاني از زندگي باشد
به راه مي افتم ...
انگار آن طرف تر از بيابان چيزيست
دوباره به راه افتادم ...
حس مي كنم هوا گرمتر شده
به راهم ادامه مي دهم ...
نزديك و نزديك تر شدم
حس آشنايي ست
باز هم نزديكتر شدم ...
پشت آن تپه انگار چيزيست
باورم نمي شد انگار خواب مي ديدم
درختي پر از سرسبزي !
به جز آن درخت هيچ نبود
به فكر فرو رفتم ...
اين همان چيزيست كه به آن مي گويند، اميد
در دل آن زمين مرده چنان ريشه دوانده بود كه به عمق وجود رسيده بود
آري شايد زماني دلتنگي و غصه تو را در بر گيرند
اما با اميد مي شود به سر سبزي رسيد
مسافــــر