
شعر من از عشق تو جوانه زد
و دل با نوای تو است که می نوازد
اما حال که اینگونه دلتنگم
تو نیستی در کنارم
من هنوزم که هنوز، به عشق تو در بندم
تو کی آیی که آزاد کنی مرا، که در بندم
من به دستان گرم تو محتاجم
بیا تا سر بر آغوشت گذارم
و برایت آواز دلتنگیم را بخوانم
دم به دم که به یاد آرم خاطرت را
چشمانم پر از شبنم و گونه هایم خیس و ترند
من بی گناهم، اماچه کنم که این شده سزایم
که در دلتنگی بمانم
نسیم می آید و من آهسته صدایت میکنم
نسیم صدای خسته ام را به تو خواهد رساند
و خواهد گفت که من بی تو چه غریبم در این دیار
ღ
مســافر
ღ