|
تقديم به كسي كه اميد به زندگي مرا آموخت
ميگويم از پاييزي كه سراسرش سكوت است
و خاطرات تلخ و سرد ، درخت زندگانيم يك به يك برگهايش زرد مي شوند
و مي ريزند و در آخر هم روزي مي رسد كه همه ي برگهايش خشكيده
شوند و بريزند در اين پاييز زرد در قلب درخت زندگانيم شكوفه اي
رشد نمود كه مرا اميد به زندگي بخشيد
مرا دوست داشتن آموخت و ياد داد
كه چگونه زندگي كنم . افسوس ، افسوس كه روزگار اين
شكوفه ي اميد را از قلب درخت زندگانيم بر كند ، هر چه خواستم
دستانش را بگيرم نتوانستم افسوس كه شاخه هاي اين درخت خشكيده
ديگر تواني نداشت كه نگذارد اين شكوفه ي اميد از قلبم جدا شود
اكنون در اين سكوت سرد ، ساكت نشسته ام
و ريختن برگهاي درخت زندگيم را نظاره مي كنم
در اين سكوت آه ميكشم
و با صداي خسته نداي دوستت دارم اي اميد زندگانيم را
سر ميدهم و آن را به نسيم مي سپارم تا نداي دلم را به او برساند
مســافر
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاييز، ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگ های مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاييز، ای سرود خیال انگیز پاييز، ای ترانهء محنت بار پاييز، ای تبسم افسرده بر چهرهء طبیعت افسونکار
"فروغ فرخزاد"
|