|

تقديم به يك دوست
پشت اين پنجره هاي بسته چشمي به انتظار نشسته
اي سنگدل بيا ببين با اين دل بيچاره چه كردي
كه اينگونه بي قراري ميكند
وقتي هستي دلت با ما غريبي مي كند
آخر گناه من چه بود جز اينكه عاشق تو گشتم
عاشق كسي گشتم كه جز بي مهري از او نديدم
آخر تا به كي اين دل سنگت نرمي كند با ما
اين دل من تكه تكه شد و تو را خيالي نيست
گناهم چه بود اي خدا
كه مرا به صبر محكوم نمودي
در قفسي اسير كردم خود را
كه فرار از آن برايم ميسر نيست
كليد اين قفس را به تو سپردم
تا كه خود مرا نجات دهي
دريغ از اينكه نمي دانستم تو را آرزو در بند كشيدنم بود
با اين همه بي مهري باز هم ميگويم
دوستت دارم
همسفرم بدان كه اين قفس روزی خواهد شكست
دير يـــا زود
مسافر تنها
|