|
دلی خواهم به وسعت آسمان و زمین تا که غمهایم را در آن جا کنم
از چشمانم باران غم می بارد انگار
دلم به اندازه ی همه ی دنیا تنگ است
چه می شد کرد سرنوشتم این است
باید تا به ابد دلتنگ بمانم و بسازم
خدای خوبم ای کاش دلی بزرگتر مرا می بخشیدی
که این دل طاقت این همه سختی را ندارد
طاقت این همه بی وفایی و دلتنگی و دوری
آدما هر کدومشون یه نقابی رو صورتشونه
واسه همین هیچ کی رو نمیشه شناخت
آخه رسم روزگار اینه
خدایا تو خوب میدونی توی این دل که یه وجب بیشتر نیست چی میگذره
می دونی که این دل از چی می ناله، می دونی ازت چی میخواد
به بزرگیت و مهربانیت قسم
تمنامو به درگاهت پذیرا باش، که دیگه امیدی به جز تو ندارم
گر تمنامو نپذیری پروردگارم؛ جانم را بگیر که دیگر طاقت غم دیگری ندارم
مســافر
|