|
نمی دانم جرمم چه بود که اینگونه باید مجازات میشدم
نمی دانم که در این غربت تنهایی چگونه سر کنم
فقط می دانم که دیگر نباید قلب خود را بازیچه کنم
در دنیایی که پر از دروغ و نیرنگ است عاشقی را جایی نیست
عشق را در کفنی سفید پوشانیدند و به خاک سپردند
و بر تن زشتی و پلیدی لباسی زیبا و رنگین کردند
مسافر تنها 
|