|
نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ، گل سرخ را از من بگیر از پس نبردی سخت باز میگردم عشق من ، خنده تو خنده تو ، در پاییز بخند بر شب به قلم (پابلو نرودا ) ...
سلام خوبین عزیزای من این روزا خیلی دلم گرفتس نظرات قشنگتون رو خوندم ببخشین که نرسیدم جواب بدم ولی تک تکشو جواب می دم در این دلشوره که پایانش نیست ღ♥ღ من دلم غرق تمناست اگر از این تمنا گذرم ღ♥ღ این دنیای فانی را چه کنم در آرزویم که شبی ღ♥ღ گذری در این خانه کنی مرا در این محبس تنگ ،گاهی نظری کنی به قلم مسافــــــر
هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه ی آرزوهاشو باخته بود چهره هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسائیکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود همه ی آرزوهاشو باخته بود
من از خاموشی شبهای تاریک آمده ام فانوس من قلبی است که تو روشنی بخشش هستی کوچه ها چه بس سرد و تاریکند تنهایم نگذار در این وحشت تاریک، که من از بی کسی و تنهایی می ترسم قلب من از گرمای وجود توست که می تپد، تنهایم نگذار در این غربت ای نازنین اگر از من بگذری گناه تو نیست، در این دنیای رنگی چه کسی قلب کهنه می خواهد دلی که سوخته، قلبی که شکسته، دیگر رنگی ندارد تنهایی را باید خواند، باید که در این دلتنگی ماند سهم من از زندگی این نبود، گناه من چه بود که این سرنوشت من شد همچو شمع در این زندگی سوختم، و اینک پایان من است ای دوست کاش در این پایان تو باورم کنی
آسمان صاف و آرام است
همه ی وجودم پر شده از فریاد بی صدایی به کی بگم این درد بی همزبونی من چه غریبم توی این شبهای بی قراری تو خلوت خودم با سکوت و سیاهی همنشینم هر شبی چه لذتی داشت اون لحظه های کنار هم بودن چی شد که خط جدایی زدن به بخت تو و من عزیز مهربونم نمی دونی که بی تو چه سردم من شب و روز غصه و غم شدن همدم من ازم نپرس چرا اینجوریه حالم من هنوزم تو زندون تو در بندم دلم گرفته با خودم آواز دلتنگی می خونم ای مهربونم بیا تا واست از عاشقی بخونم من با اینکه از تو دورم ،ولی خیالم با تو هر دم ای کاش سرنوشت تو و من اینجوری نبود روزگار هم با ما کمی مهربونتر بود من هر دم لبریزم از عشقت آرزوم دیدن روی ماهت سهم عاشقا از عشق جداییه اینم رسم عاشقی و شیداییه
شعر من از عشق تو جوانه زد ღ
|
About![]()
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
Home
|